۱۹ سال گذشت...
کاش زود تر تمام میشد....
این منصفانه نیست گلم
من هنوزم مال تو ام
این همه قول دادی حالا
میگی که پر توقعم
نه منصفانه نیست آخه
زندگیمو ریختم به پات
نه اینکه منت بذارم
اما تو گوشمه صدات
صدای گرم و خواهشات
وای هنوزم یادم میاد
می خوام فراموشت کنم
فکر نکنی دلم میخواد
گذشته کار از آرزو
این التماسه میدونی
نمیشنوه گوشهای من
وقتی میگی نمیمونی
چه دست و پایی میزنه
طفلی دلم تو این نبرد
بعد یه عمری عاشقی
گفتی که دیگه برنگرد
رحم و مروتت کجاست
دوست داری رسوام بکنی
همه میدونن عاشقم
سعی نکن حاشام بکنی
تو رو خدا کوتاه بیا
وای دیگه طاقت ندارم
نیستی دیگه سر قرار
میگی سعادت ندارم
ببین گلم بهم بگو
اگه دلت اسیر شده
به خاطرت میپذیرم
اگرچه خیلی دیر شده
همه که نیستن مثل هم
تا ته دنیا باوفا
چه اتفاق ساده ای
قول و قرار و بدجفا
میگی که نه این طوری نیست
که بت خیانت بکنم
اما میدونی؟بد جوری
بت دارم عادت میکنم
یه مدتی جدا باشیم
بهتره بعد درست میشه
اونوقت دیگه تا آخرش
با هم میمونیم همیشه
یه مدت از هم بی خبر
چقدر گرفتیم فاصله
جاری نشد روی لبهام
یه بار شکایت یا گله
تصمیم گرفتم یه شبی
دوباره همت بکنم
خونه ی آرزو هامو
با تو مرمت بکنم
خیال میکردم که میای
دوباره همسفر بشیم
بگذریم از شب سیاه
مسافر سحر بشیم
اما نه... اما نه
زود دیر شده بود
عادت آخه بهونه بود
این آخرین صفحه از اون
کتاب عاشقونه بود
این رسم عاشقی نبود
با من که عاشقت بودم
من که به قول خود تو
همیشه لایقت بودم
سرزنشت نمیکنم
که خم به ابروهات نیاد
هنوز اگه بخوای دله
دیوونه دنبالت میاد
اما نه، تو دوست نداری
یه لحظه من روببینی
یا پای حرفام که یه روز
گفتی شیرینه بشینی
این منصفانه بود منو
اینجوری تنهام بذاری
ببندی چشماتو روی
آرزوهام پا بذاری
آدم میتونه بی دلیل
کنار بذاره یارشو؟
حقو به جانب بگیره
عادی بدونه کارشو؟
بگه که سرنوشت اینه
فکر کنه حرفات بهونه است
هر کاری دوست داشت بکنه
بعد بگه رسم زمونه است؟
قانون نداره عاشقی
بخواد مجازات بکنه
این دل دیوونه هنوز
می خواد مراعات بکنه
اینا که سرزنش نبود...
غمای دل بود نازنین
بعد شکستن دلم
نکن واسه کسی کمین
میگی نصیحت میکنی
نه به خدا، سفارشه
بی خود دلم شور میزنه
تموم حرفام خواهشه
منصفانه نبود بشه
سهم من از عشق تو غم
یادگاری توی چشام
همیشه از تو باشه نم.....
"رویا فرخ شعار"
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
برایت قصری از احساس خواهم ساخت
برایت جامهای از یاس و از الماس خواهم ساخت
بیا برگرد ویرانم
دلم آنجاست میدانی
دلت اینجاست میدانم
تو ای زیباترین آغاز یک تردید
یکی دارد برایت شعر میخواند
یکی در اوج یک اندوه
اینجا
پشت این دروازههای بستهی امید میماند
بیا برگرد من اینجا
به جرم عاشقی بر دار خواهم شد
بیا برگرد، من اینجا
ز سوی زندگی انکار خواهم شد
بیا برگرد، من با تو
نوای زندگی را ساز خواهم کرد
بیا برگرد، من با تو
به اوج کهکشان پرواز خواهم کرد
بیا برگرد، من اینجا
تن ِ ویرانه را آباد خواهم کرد
بیا برگرد، من اینجا
تمام بغضهای کهنه را
فریاد خواهم کرد
بیا برگرد ویرانم
دلم آنجاست میدانی
دلت اینجاست میدانم
بیا برگرد ویرانم
و میدانی که میدانم
که گفتی تا قیامت عاشق و آشفته میمانم
بیا...
برگرد...
ویرانم ...